تبليغاتX
ky2
 

یعنی همیشه باید در راه بود ؟ چرخان از وزش هر باد ؟ بی آرام ؟ از جای بر کنده ؟ ای زمین آخر برای من چرا اینهمه گردای ؟

چون غبار خسته بر آینه ها و قاب پنجره ها به خواب رفته ام .همه چیز از من چیزی می ستاند و هیچ نمی دهد . من چنان نزار شده ام که بیش تر سایه را می مانم . تنها دلخوشیم زمزمه شعریست : مرا تو بی سببی نیستی - براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ....

.....................................................................................................................................

این هفته برای کتاب  دوست عزیزم  ایرج فلاح   طراحی جلد کردم .

کتاب  چکاوک پشت درختان شب  ... نویسنده : ایرج فلاح

مادر برای آخرین بار بر میگردد و به جاده نگاه میکند . لبخند تلخی میزند و آرام در گوش پسر ش نجوا می کند :   می دانم یک جایی پشت این شب پنهان شده ای .

صدای پرکشیدن چکاوکهاپشت درختان صنوبر تاریکی بی رمق شب را به صبح پیوند می زند !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:49  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

هفته پیش برای یکی از دوستان تئاتریم پوستری طراحی کرده بودم ...

                                                               

یاسر محمودی  کارگردان تئاتر   روز واقعه   که با تنظیم صحنه ای فیلمنامه  استاد بیضایی  در جشنواره تئاتر ماه   شرکت کرده ...

 بروشور  

 

 برای  یاسر  و دوستان مشترک دیگری که در این کار با یاسر همکاری می کنن آرزوی موفقیت دارم.

 

بروشور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 23:44  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

مرد  : در خواب دیدمش که مرا در خواب می بیند :

چشم مالیدم و گفتم اوست یا خیال من ؟

دختر : در خواب دیدمش که مرا در خواب می بیند

رو خواستم پوشید ‌‌ و  به دستم برقعی نبود !

دیگران سایه شدند  ...  خیمه ها برچیده

حرف که یادم رفته بود ... خودش آمد

 

مرد  : ما حرف زدیم در خوابهای یکدیگر

او لب گشود  و  فقط در خواب

و  صدایش آوازی  که هرگز نخوانده بود

 

دختر : کاش مثل نبودم به زیبایی

کاش زیبایی ام نمی دیدند

آن چنان که می بینند در خیال

مرا آواز خویش می کنند ... آنها که از دلم نمی دانند

کاش روح درد مندم برای خودش چهره ای داشت

تا دیده شود چه رنجور است

ما بر جهان چه افزودیم ؟ هیچ

روزگار آمد و رفت  و  ما بر این شنزاریم

 

*  نمایشنامه  مجلس قربانی سنّمار   اثر استاد بهرام بیضائی

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 21:23  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

 (( حزهونهری)) نام مکانی ست که میگویند در سردابه اش گنجی است که همه پادشاهان عالم درپی بدست آوردن آن لشکرها کشیدند و خونها ریختند .

بر روی کتیبه این مکان نوشته شده : در این سردابه چندین گنج نهفته است  که از مهم ترین آنها (جام جهان بین ) و (آب زندگانی ) ست ...  صاحب گنج بعد از بدست آوردن آن این قدرت را خواهد داشت که به هر چیز و هرکجا که خواست برسد و سفر کند  و اگر در چشم این گنج نگاه کند و صورتش در گنج ثبت شود تا پایان دنیا زندگی خواهد کرد و مرگ را برای او مفهومی نیست .

اما برای رسیدن به این مکان راهی سخت در پیش است َ گنج طلسم شده و محافظانی دارد . محافظانی عجیب که هرکدام داستانها دارند .... گویند محافظین اصلی گنج ۳۰ تن هستند که هر لحظه روحشان در جسمی و به شکلی ظاهر میشود و همیشه در کنار گنج هستند . 

                                     

برای رفتن از طبقه اول به سردابه باید از ( پل چینور) بگذرید . برروی پل با طلسم ( هم سن)روبرو خواهید شد . روحی افسانه ای که  نیمی از بدنش   از فلزیست که در آتش مقدس  توسط آهنگران سیاره بارفروش تطهیر و تقدیس شده  و   نیم دیگرش توسط خدایان ساخته و صاحب قدرتی شگرف .

او را توان دیدن نیت خیر و شر کسانیست که میخواهند از پل عبور کنند . و وای بر کسانی که نیت شان خیر نباشد  که جان سالم بدر نبرند ... ولی چون شما را نیت خیر باشد نیمه فلزیش از شما پنهان شود و شمشیرش به دستی تبدیل گردد که به سمت شما آید  خم شود و احترام گذارد و میگوید :

ای مرد  یا زن   زیبا روی و  نیکو جامه  رحمت پروردگار عالمیان و بهشت هایی که درآن نعمت جاودانیست بر تو بشارت باد . خیرخواه کیستی و با این گنج چه خواهی کرد ؟

 و اگر از جواب شما راضی نشود به شما جامی دهد که در آن شیر و عسل و انار است . بعداز خوردن آن به خواب فرو خواهید رفت و بعد از بیداری هیچ چیز به یاد نخواهید آورد .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:20  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

درد من اینست که در بیداری گرفتار کابوسم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:39  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

هیچ آزموده اید وحشت کسی را که در خواب فرو می رود ؟

سراپا وحشت است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 23:59  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

رنگی شکفته تر به در آمد ... همچون سپیده دم ... در انتهای شب

طرح دگر بساختند ... فانوسهای مردم آمد به ره پدید .

جمعی به ره بتاختند ... و آن نو دمیده رنگ مصفا

بشکفت همچنان گل و آگنده شد به نور ... بر ما نمود قامت خود را

نزدیک آمد از بر آن کوههای دور

چشم اش به رنگ آب ... بر ما نگاه کرد .

(نیما یوشیج - گل مهتاب)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 4:39  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

 

یاد بعضی نفرات روشنم می دارد :   

ره می اندازد

و اجاق کهن سرد سرایم

گرم می آید از گرمی عالی دمشان .

نام بعضی نفرات ... رزق روحم شده است ... وقت هر دلتنگی ...

سویشان دارم دست

جرئتم می بخشد

روشنم می دارد .

 

 تقدیم به :محمدعلی سعیدی - یاسر باهو - رضایوسفی - مسعودشکری - علی بابایی - حسین غفاری -برادران مصطفی نژاد (مهدی و مصطفی)- امیر غلام رضایی

 * شعری از نیما یوشیج با کمی تغییر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 2:16  توسط مرتضی کاظمی نیا  | 

سلام ... عیدتون مبارک ... امیدوارم سالی پر از موفقیت  خوبی  و سلامتی داشته باشین . 

با احترام : مرتضی کاظمی نیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:52  توسط مرتضی کاظمی نیا  |