|
بیاتاگل برافشانیم ومی درساغراندازیم ..... فلک راسخت بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
|

خوشا پر کشیدن
خوشا رهائی
خوشا اگر نه رها زیستن
مردن به رهائی!
بزودی کتابی از ترانه های خانم منصوره لمسو وارد بازار کتاب میشه بنام (( یه چترم رو سر بارون )) که من طراحی جلدش و برعهده داشتم ....

امیدوارم از خوندن ترانه های با تم اجتماعی خانم منصوره لذت ببرید .

اگر یه ماشین زمان داشتین به کجاها سفر میکردین ؟؟؟ من مطمئنم تو ایران خیلی جاها - آدمها و اتفاقات بوده و هستن که من همیشه دلم می خواسته از نزدیک ببینمشون .....

اگه به هیچکی نگین ... میخوام یه رازی و با هاتون در میون بزارم .... من یه ماشین زمان دارم ... چند روز پیش باهاش رفته بودم کافه نادری تا با رهی معیری قهوه بخورم و گپی بزنم .... از قیافه این آقاهه که روبرمون نشسته بود خوشم اومد ... واسه همین یه کاغذ گرفتمو تند تند شروع کردم به کشیدنش ...
پشتم بدجوری میسوخت ... احساس می کردم که از جای گلوله ها یه چیزی میخواد بزنه بیرون ... بدجوری به خودم می پیچیدم ... درد امونم و بریده بود ...

با دستام پوست پشت گردنم و پاره کردم ... خون بود که همه جا رو گرفته بود ... بعد احساسش کردم ... داشتم بال در می آوردم ... بال داشتم ... دیگه می تونستم پرواز کنم ...
فقدان بزرگ رفیقی ست . غمی ماندگار ... علی حیدری در گذشت.

ایستادند همچون کفتار به انتظار ... اما نفهمیدند پهلوانی که به جنگ دیو می رود اگر حتی اسبش بمیرد ... اصلش نمی میرد و برنمیگردد... روح بزرگش این کالبد مسموم را بر نتابید ... روحت شاد علی آقا .
اردشیر
شاید رسم ما شده است به عزای یارانی نشستن که در بودشان لحظه ای در زدن خنجر از پشت به آنها کوتاهی نکرده ایم یا اگر خنجر نزدیم قدرشان ندانستیم ... این جبر محتوم سراسر قصه زنان و مردان بزرگی ست که به سنت همیشگی مان بعد از عزا و گریه ای بی حاصل از غم از دست دادنشان بزرگ میشوند به اندازه تمام کوچکی و بی اهمیتی که در طول حیاتشان به آنها نسبت می دادیم ...
دیروز که به اداره فرهنگ و هنر و ارشاد رفته بودم ...حسین کلامی را دیدم ... پیش ما آمد ... و باهم صحبت میکردیم .
با خود میگفتم ... نرسد روزی که بزرگی دیگر را از دست بدهیم و بعد گریه سر دهیم خوشحال که چه بزرگ بودی و ما نشناختیمت و این ماتم جانسوز را به یکدیگر تسلیت بگوئیم که چه عزیزی را از دست دادیم ... که تا زنده بود قدرش ندانستیم ....
حسین کلامی
چگونه می توان برتافت که غوکان بر کرانه آب شادمانه به بازی پردازند و یونس در قعر دریا باشد ؟؟
بالاخره کنکور ارشد تموم شد ... از عید به بعد نتونستم درست حسابی به روز کنم ... تو این مدت اتفاقات زیادی می افتاد که خیلی دلم میخواست در موردشون بنویسم ... مثلا ... عید که رفته بودیم دریا ... با دیدن قلعه های شنی که بچه ها درست میکردن بدجوری وسوسه شدم یه قلعه بزرگ بسازم ... اما بخاطر نداشتن هیچ وسیله ای ... قلعه تبدیل به یه غول بزرگ شد ...

البته این غول سپید شنی ما چندین بار تخریب شد ... اولین دفعه توسط مردم هنرمند و هنر دوستی که می اومدن تا باهاش عکس و فیلم یادگاری بگیرن ... اما وقتی برای چند دقیقه رفتم به ویلا تا نهار بخورم ... دست به دست هم دادند و همراه با بچه های هنرمندشون این غول رو با خاک یکسان کردند .
دفعه دوم وقتی بود که من تا حدودی غول رو بازسازی کرده بودم که موجهای دریا به ساحل هجوم آوردند و نیم تنه پائنی دیو و نصف دست چپ رو با خودشون به دریا بردند ...

بالاخره تصمیم گرفتم تنها نیم تنه بالایی دیو رو بسازم اما خارج کردن آب از محیط کار سختی به نظر می رسید ... با نامیدی شروع به کار کردم که امداد از غیب رسید ... اونجا بود که با مهدی آشنا شدم ... بچه کرج بود ... کمکم کرد تا تمومش کنم ...

آخرش هم با جلبکهای دریایی چشماشو رنگ کردم ... و آنجا این شعر را سرودیم : ای دیو سپید پای در شن ... .... ..... .... ...... .......... ........... ................ ............................
اما ... چند وقت پیش ایلیای عزیز به من پیشنهاد داد تا طراحی اولین کتاش و بر عهده بگیرم ... در ابتدا ازش خواستم تا کارها رو بخونم ... حقیقتا به دلم چسبید ... زیبا و عاشقانه ... مطمئنم شما هم بعد خوندن کارهای ایلیا حرف منو تائید میکنین

بگذریم... این پست و تقدیم میکنم به دوست عزیز و مهربانی که این روزها مرا بسیار شرمنده خودش کرده است ... امیدوارم به همین اندازه که او با ما مهربان بود روزگار هم با او مهربان باشد .

فاضل عزیز این پست بخاطر تو نوشته شده ....

امسال هر کاری کردم طرح کارت تبریک عید و به موقع طراحی کنم نشد ... و در نهایت کارمو نتونستم به چاپخونه برسونم ... برای همین به تعداد خیلی کم فقط برای دوستان و اساتیدم چاپ کردم ... کارت و به عنوان یه هدیه کوچیک و ناقابل اینجا میزارم و به همه شما عید تبریک میگم ... امیدوارم همیشه سالم و سالی خوب ... پراز شادی و موفقیت داشته باشید .
امروز یه سری زدم به کتابهای دبیرستان ... دوره پشت کنکوری ... یادمه من و مرصاد و کمیل ... سه تایی رفته بودیم یه اتاق از عزیزم گرفته بودیم و اونجا مثلا درس می خوندیم ... یادش بخیر چه دورانی بود ...
بگذریم ... روی جلد کتاب شیمی نوشته بودم : ((پاك آق مرتضی افتاده تو هچل. نه راه پس داره نه راه پیش! دایی مصطفی! هر چی خودمو زدم به اون راه، دله دستبردار نشد. صد رحمت به صد تا نیش چاقو. همچی زُقزُق میكنه... همچی زُقزُق میكنه كه چار ستون بدنم میلرزه. تو مایههای نامردیه. نالوطی هیچی سرش نمیشه. یك بیآبروییه كه دویمیش خودشه. بدجوری خودشو باخته. رسوای علاف. فهمیدی؟ راحتت كنم، كار آقا مرتضی افتاده دست یه الف دل. چی بگم پاك... پاك نالونه. اینارو نخونده بودم...این... این... این درست نیس دایی... درست نی... دایی، كار از یه جا خرابه. حالا از كجا خرابه، باهاس اون وخت گرفت از اوساكریم پرسید... (طوقی)))
عجب دوره ای بود ... شب و روزم با فیلمهای بهروز وثوق و مسعود کیمیایی میگذشت ... من و مرصاد دیالوگ حفظ میکردیم : ((تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم این جیب نه اون جیب نه جیب ساعتی ضامن دار رفتم

تو کتابم چند ورق کاغذ نقاشی شده پیدا کردم ... رو هرکدوم جدا جدا مونولوگ نوشته بود ... الان اصلا یادم نمیاد داستان این آدما چی بود و چی می گفتن ... دلم نیومد دوباره فراموش شون کنم ... برای همین یکیشون آوردم اینجا ... کنار عکس بالا نوشته بودم : (( حیف که همه به ظاهرت نیگا می کنن ... این همه یه رنگی تو وجودت و کسی نمی فهمه ... شدم مثل آدمای مریض ...نمی خوام بگم که نمی تونم بیام ...ولی بازم میگم ... سفر همیشه همسفر میخواد ... اکه هی ببری ...هی به خودم میگم نگو ...واس چی میگی ...ما تو هم جمع نمی شیم ... اصلا لعنت به من که اینا رو دارم واسه تو میگم ...)) الان ۷-۸ سالی از اون شبها و روزا میگذزه ...
خوندی ؟ آخرش چی شد؟ هیچی... تو اونجا نشستی و ما اینجا...
ساعت۱۲ ظهر ... خیابانی شلوغ ...ترافیکی سنگین ... صدای بوق ماشین ها ... ساختمانهای بلند ... پیاده روهای کوچک و تنگ ... ماموران امنیت اجتماعی ... دختران و پسران جوانی که به یکدیگر لبخند میزنند و از کنارهم رد میشوند ... قبض موبایل پرداخت نشده ... معامله های میلیونی ...

پیر مرد کفاشی در زیر بانک بزرگ نشسته بر روی جعبه میوه ... نهارش در زنبیلی ست که به فرمان دو چرخه اش آویزان است ... لبخند میزند و قلیان میکشد ...

با دیدنش سکوت و آرامشی در وجودم جریان می یابد ... احساس کردم که درختی است در این کویر ...
۱- چند هفته پیش از طرف یکی از دوستانم دعوت شدم تا یک موزیک ویدیو را تدوین کنم ... بخاطر بعضی مسائل اصرار کردم تا از صحنه ضبط کار عکاسی و فیلمبرداری کنم تا کارم و بهتر انجام بدم ... با اینکه نزدیک به دریا زندگی می کنیم اما خیلی وقت بود که یادم رفته بود که دلتنگ دریام ...
صدای دریا .... و آرامشش ... و صدای شاملوی بزرگ{من آفتاب را باور دارم ... من دریا را باور دارم ... و چشم های تو سر چشمه ی دریاهاست ... انسان سر چشمه دریاهاست ...}

۲- پوستری که برای جشنواره فیلم وارش تهیه کرده بودم ... و ماهها وقت من و گرفته بود ... پوستری که تائید شده بود ... پوستری که وقت زیادی برای آن گذاشتم ... شب و روز ... درست در آخرین لحظه رد شد ... به همین سادگی... رد شد ...

۳- این روزها کتاب کوچکی میخوانم از نویسنده ای بسیار توانا و جوان ... بنام عرفان نظرآهاری ...((سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود ... اما زخمی در پهلو دارم ... هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم ... پدرم وصیت کرده هرگز برای نوشدارو ... برابر هیچ کی کاووسی گردن کج نکنم و گفته است زخم در پهلو و تیر در گرده ... خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان ... زیرا که درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند ....پدرم گفته است : قدر هر آدمی به زخم های اوست ...پس زخمهایت را گرامی بدار (از کتاب من هشتمین آن هفت نفرم )))
