واسه من نوشتن از کسی که خیلی از شب ها و روزها ... حتی شبهای امتحان ... میشستم و فیلماشو می دیدم ... خیلی سخته ... چه برسه که بخوام در مورد فیلم جدیدش حرف بزنم ...
چه روزهایی که تو دوران دبیرستان با دوستامون کل کل حفظ دیالوگای قیصر و گوزنها رو داشتیم ...
.... از گوزنها
وقتی قدرت به محل کار دوست قدیمیش ... سید تو تئاتر جامعه باربد لاله زار میره و بعد سید میگه :(( آره خودشه ... بد مذهب نالوطی ... غیرتت قبول کرد بعد ده سال بیای سراغم ... عینکشو ... با وفا خوش اومدی ))
یا اونجایی که با هم میرن خونه سید... قدرت از خاطرات قدیم میگه و حال مادر سید و میپرسه : (( مادرت چطوره ؟ هنوزم وقتی تخته بازی میکنی از سرو صدای تاس به قول خودش غیظش میگیره ؟
سید یه لبخندی میزنه و میگه : ای ناکس با وفا تو چه خوب یادته ... چهاربپنج سال پیش ... همین وقتا بود که مرد )) و بعد آروم بعض میگیرتش ...و ...تو هم یه جورایی مث مادر مرده ها باهاش بغض میکنی .
یا اون درگیری سید با اصغرهروئین فروش...
اگه رفیق باز باشی و رفاقت و مرام و درد و تنهایی رو حس کرده باشی ... محاله با دیدن اون صحنه گوزنها ... که سید و قدرت نشستن و دارن سفره میچینن ... سید میگه :(( وقتی گریه ام میگیره هنوزم امیدوار میشم که جون دارم ... به سلامتی اون وقتا .)) و بعد نگاهی که بین شون رد و بدل میشه .... و بعد بغض گلوتو میگیره ... میری سراغ گوشی همرات و به همه دوستای قدیمی اس ام اس میدی فارغ از اینکه الان ساعت چند بعد نصفه شب ...
یا اونجایی که میگه :(( وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره ... حالا که اومدی میفهمم کی اومده .هنوزم کم حرف میزنی .. هنوزم ماتی .. هنوز تو چشات عشقه . حتما هنوزم دروغ نمیگی .. عین یه کفتر رو شونه من ... صفای قدمت .))
یا اون زمانی سید خودشو داخل اتاق پرتاب میکنه و میگه : ((نمردیمو گوله ام خوردیم )) و یه لبخند به قدرت میزنه و با گریه میگه : (( خیلی دلم میخواست یه جوری درست کلکم کنده شه .حالا اینجوری درسته .. ما هم هستیم ... با گلوله مردن از ته کوچه زیر پل مردن که بهتره . این پای خوبو که من مفت نمی دم با وفا ... ))
.... ..... ..... قیصر ................
زیر بازارچه نواب ...قهرمان معترض - سازش ناپذیر و عدالتخواه کیمیایی ...آخر شاهنومه رو میخونه
از پشت پنجره قطار ... قدم زدنای آروم و شمرده اش روی سنگفرش ایستگاه ... تا با ذوق شادی رسیدن به خونه ... اما دیدن صورت خسته خان دایی با پیراهن مشکی و چهره ماتم زده مادر پشت پنجره ... قیصر پیراهن و کتی که برای خواهرش فاطی و برادرش فرمون خریده از چمدون ... و انگشتر عقیقی که برای خان دایی آورده از جیبش بیرون میاره ... بعد خندون بطرف خان دایی میره اما هرقدمی که میره آروم آروم نگرانی جای خنده رو میگیره ..
اون صحنه ای که با خان دایی و مادرش و اعظم نشستن و اعظم داره خواب دیشب شو برای اونا میگه که ملائکه داشتن فرمان و باد میزدن .... بعدش وقتی خان دایی ازش میپرسه : (کی برمیگردی آبادان سرکارت ) . قیصر یه مکثی میکنه و میگه :( من تو این دنیا دیگه کاری ندارم ... الا یه کار ... یعنی سه کار . خودم یکی یکی شونو میفرستم اون دنیا .. تا کامروا بشن و ملائکه بادشون بزنن ...)
یا بعد قتل کریم آب منگل زیر دوش حمام سرشو به دیوار تکیه میده و یه نفس تازه میکنه ... چشماشو میبنده و بعد باز کردنشون میره زیر دوش ... احساس میکنی آروم شده
یا اون لحظه لب حوض که داره صورتشو میشوره یه نیم نگاهی به خان دایی و مادرش میندازه و بعد صورتشو با آستر داخل کت پاک میکنه و این یعنی که به حرفی که زدم عمل کردم و بعد خان دایی از قیصر میپرسه :(( خبر داری که کریم آب منگل و تو حموم کشتن ؟))... قیصر : (خوب آره . ...)) مادر قیصر : ((تو کشتیش ؟)) ... قیصر : ((آره ...)) خان دایی : ((پس تو هم قاتل شدی ؟)) قیصر سرشو پائین انداخته با همون حالت نگاهی به روبرو و میگه : ((نه قاتل این یکی ... قاتل دو تا دیگه ام هستن))
و بعد داد میزنه (( .. خیال میکنین چی میشه ننه ... کسی از مردن ما ناراحت میشه ؟ نه ننه .. سه دفعه که آفتاب بیفته سر اون دیفال و سه دفعه که اذون مغرب و بگن .. همه یادشون میره که ما چی بودیم و واسه چی مردیم . همینطور که ما یادمون رفته ... دیگه تو این دوره زمونه کسی حوصله داستان گوش کردن و نداره ))
نمیخوام از رئیس بگم ... چند وقت پیش با حسام زیار با هم رفتیم دیدنش ... فارغ از خوب یا بد بودنش ... این شعر اومد تو ذهنم که اگه اشتباه نکنم از شاهکار بینش پژوه و بعد طرحشو زدم ...
وقتی زل زد تو چشای زندگی ........ هنوزم تو کمرش یه دشنه بود

شب بخیر و موفق باشید
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:3 توسط مرتضی کاظمی نیا
فقط ۲۳سالش بود ... فقط ..
۲۳ سال بود که یه گوشه خوابیده بود و می خندید ....
خیلی خسته بود ... ولی توچشمام نگاه کرد و خندید ... تنم لرزید ...چرا داری می خندی؟... به چی می خندی ؟...۲۳ سال این گوشه خوابیدی ... حتی نتونستی غذایی رو که میخوری بجوی ...
بازم خندید ... دوباره خندید ... خندید ... و...

چند روز قبل به پیشنهاد یکی از دوستانم (رضا یوسفی)برای عکاسی به یکی از آسایشگاههای بیماران روانی رفته بودیم ... صحنه های تکان دهنده ای دیدم ....
خیلی دوست دارم بتونم با رضا یه فیلم در مورد این آدم ها بسازم ... حالا که توانایی و قدرت نگهداری از این آدمها رو ندارم ... شاید بتونیم به اون آدمها ..یا... به اون دوستانی که عمرو جونشون و برای کمک و نگهداری به این بیماران گذاشتن کمک کنم


شب بخیر و موفق باشید ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:52 توسط مرتضی کاظمی نیا
آندره تارکوفسکی :

امروز در سینما کاری بیش از فیلمبرداری گفتار انجام نمی دهیم و از یاد برده ایم که باید تصاویر سخن بگویند .
.................................................تعجب کردین نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:10 توسط مرتضی کاظمی نیا
۱۳ دهمین جشنواره بین المللی نمایش های سنتی و آئینی ... تازه از راه رسیدم ... فعلا این عکس و داشته باشین ...
تو راه برگشت ... یه دوست جدید پیدا کردم ....

شب بخیر و موفق باشید
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:41 توسط مرتضی کاظمی نیا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:6 توسط مرتضی کاظمی نیا