
باز در برابر بوم می نشینی تا تصویر کسی را بکشی که در صبحی بی نشاط ... در زیر آسمان خاکستری ... در ابتدای کوچه سیزده پیچ ایستاده است و با حیرت و تردید به انتهای آن نگاه می کند ...

تصویر خودت ... برادرت ... و خیلی های دیگر را . آیا هرگز می توانی تصویر آن مرد ناپیدا را بکشی که هر لحظه در درون ات بزرگ و بزرگتر می شود ؟! (از مجموعه داستانهای استاد عمادی )
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:43 توسط مرتضی کاظمی نیا
آن شب نیز : سورت سرمای دی بیدادها میکرد ... وچه سرمایی ... چه سرمایی !
باد و برف و سوز وحشتناک ... لیک خوشبختانه آخر ... سرپناهی یافتم جایی .

گرچه بیرون تیره بود و سرد ... همچون ترس
قهوه خانه گرم و روشن بود ... همچون شرم

گرم از نفسها دودها دمها
از سماور از چراغ از کپه آتش ... از دم انبوه آدمها
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:31 توسط مرتضی کاظمی نیا
تا حالا از تنهایی خودتون یا رفیقاتون... یا آدمای دور و برتون... عکس گرفتین ...





تنهایی رو چه جوری می بینین ؟؟؟ چه شکلیه ؟؟؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:29 توسط مرتضی کاظمی نیا
من و امیر هم دانشگاهی بودیم رشته ی تحصیلی مون متفاوت بود اما علاقمون به هنر سینما باعث شده بود زبان مشترکی برای گپ زدن تو ساعتهای بیکاری تو حیاط دانشگاه داشته باشیم حتی حالا که چندسالیه از فارغ التحصیلی مون میگذره رفاقتمون کم نشده و هرزگاهی من میرم به شهر شون تا با همدیگه فیلم ببینیم و همینطور امیر میادپیش من
اما جالب تر ازهمه آشنایی من و امیر با حامد ... خوب تابستون امسال من مسئولیت برنامه های عصری با فیلم و داشتم ... تو یکی از این روزها که ما فیلم سگدانی کوئینتین تارانتینو رو پخش کرده بودیم با حامد آشنا شدم ...که اومده بود فیلم ببینه ...تو جلسه نقد متوجه شدم از سینمای تارانتینو خوشش میاد و بعد جلسه نقد متوجه شدم که بازیگری خونده ....
اون روزا من تو وبلاگم خاطرات روزانه رو همراه با عکس یادداشت میکردم

شب ... پنج شنبه ۲۴ مرداد ... نیم ساعت بعد از به روز کردن وبلاگم امیر باهام تماس گرفت و پرسید : اون پسرکه گوشه عکس سمت راست وایساده رو می شناسی؟ گفتم آره امروز باهاش آشنا شدم ... گفت : اسمش حامد بازیگری خونده درسته ؟ گفتم : خب آره ولی اینا رو تو از کجا می دونی ؟
و امیر برام نحوه آشنایش و با حامد تعریف کرد ... که تو دوران دانشگاه وقتی امیر واحد تربیت بدنی میگره ... تو همون روزا حامد از دانشگاه اهواز انتقالی میگیره به دانشگاه ما و درس تربیت بدنی و تو دانشگاه ما بر میداره ... و اون دوتا هم با همین بحث های سینمایی با هم آشنا می شن و رفاقتشون پا میگیره ...

حالا دیشب 3 تایی برای اولین بار با هم بودیم ... البته مثل همیشه من تو این عکس یادگاری نیستم ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:23 توسط مرتضی کاظمی نیا





امروز بابک بیات ۶۱ ساله میشود ... ۲۳ خرداد ۱۳۲۵ تا ....................۵ آذر ................
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:3 توسط مرتضی کاظمی نیا

امشب .. همین حالا که این عکسها رو میزارم تو وبم ... داره بارون میباره ...

listen listen Listen listen
Listen to each drop of rain
Whispering secrets in rain
Franticly searching for someone to hear
That story be more than it hides
؟ Each droplet long gone
؟Can't we stay for a whileIt's
just to hard to say goodbye
Listen to the rain

Listen listen listen listen listen listen to the rain
I stand alone in the storm
(Listen listen)
Couldn't they stay for you haven't much time
Open your eyes to the love around you
You can feel you're alone
But I'm here still with you
You can do what you dream
Just remember to listen to the rain
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:11 توسط مرتضی کاظمی نیا
من سالهاست که دوربین ندارم . اگر داشتم به نصیحت ها گوش نمی کردم باز هم از یاد رفیقانم عکس های ماندنی میگرفتم .


**تئاتر مازندران صاحب وب سایت شد **
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:1 توسط مرتضی کاظمی نیا




