در حدود یک میلیون سال قبل ... هنگامی که هنوز زمین در حال تغییر و تحول بود ... در کهکشان سیاره هایی بودند دارای تمدنهای بزرگ ... در همان سالها هیاتی از بهترین نیروهای هر سیاره دوره هم جمع شدند تا از آن جمع یک نفر انتخاب شود تا به زمین برود و به انسانها کمک کند ... این مامور ویژه KY2 نام داشت ...

وقتی KY2 به زمین رسید ... با موجی سخت از سرما و رطوبت در جو مواجهه شد و KY2 در حدفاصل بین دریای خزر و کوه دماوند سقوط کرد ...
این آخرین پیام های رادیویی ست که بین KY2 و دو مامور انتقال دهنده اش به زمین رد و بدل شده :

از KY2 به AH6 و AH2 ... در حال حاضر بیشتر از یک هفته ست که در دمای زیر صفر درجه هستم ... هیچ منبع گرمایی وجود نداره... مدارهام دیگه تحمل این سرما رو ندارن ...
AH2 : لطفا KY2 در مصرف سوخت صرفه جویی کن ... برای ما مطلقا قابل پیش بینی نبود که تو این سفر به چنین سرمایی بر بخوری
AH6 : لطفا KY2 به تنظیم کننده های سوختت دست نزن احتمال انفجار داره ... کاریش نمیشه کرد رفیق ... تا سه شنبه صبر کن قول دادن برات سوخت بفرستن ...
زمان : سال 1386 ... محل : قسمت شمالی ایران بین دماوند و دریای خزر ... KY2 زیر هزاران تن برف و در زیر سرمای شدید مدفون شده ... هنوز سوخت نرسیده و لی KY2 منتظر است ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:33 توسط مرتضی کاظمی نیا

پس آنگاه زمین به سخن در آمد
به تو نان دادم من و علف به گوسفندان و به گاوان تو و برگهای نازک تره که قاتق نان کنی .
انسان گفت : می دانم .
پس زمین گفت : به هرگونه صدا من با تو به سخن در آمدم : با نسیم و باد و با جوشیدن چشمه ها از سنگ و با ریزش آبشاران و با فرو غلتیدن بهمنان از کوه آنگاه که سخت بی خبرت می یافتم و به کوس تندر و ترقه ی توفان .
انسان گفت : می دانم ... می دانم ... اما چگونه می توانستم راز پیام تو را دریابم ؟

پس زمین با او ... با انسان ... چنین گفت :
تو می دانستی که من ات به پرستندگی عاشق ام . .. نیز نه به گونه ی عاشقی بخت یار ... که زر خریده وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش ... که تورا چندان دوست می داشتم که چون دست بر من می گشودی تن و جان ام به هزار نغمه ی خوش جواب گوی تو می شد ... در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیاب نکردم ؟ کجا به دستان خشونت باری که انتظار سوزان نوازش حاصل خیزش با من است گاو آهن در من نهادی که خرمنی پر بار پاداش ندادم ؟؟؟

انسان دیگر باره گفت : راز پیام ات را اما چگونه می توانستم دریابم ؟
می دانستی که من ات عاشقانه دوست می دارم...می دانستی ... و تو را من پیغام کردم از پس پیغام به هزار آوا ... که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می رسد ... پیغامت کردم از پس پیغام که مقام تو جایگاه بندگان نیست ... که دراین گستره شهریاری تو ... و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایت آسمان که مهر زمین است ... آه که مرا در آن مرتبت خاکساری عاشقانه بر گستره نامتناهی ی کیهان خوش سلطنتی بود ...
احمد شاملو (تابستانهای 1343 -1363)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:57 توسط مرتضی کاظمی نیا

چند روز پیش بهزاد فراهانی مهمان ما بود ...دوستان تئاتری ما زحمت کشیدند و برنامه ای چیدند تا چند ساعتی با بهزاد فراهانی باشیم ...
فراهانی از تئاتر گفت ... از مرحوم اکبر رادی گفت ... از عزت الله انتظامی ... جمشید مشایخی ... از مرحوم پرویز فنی زاده ... درد دل کرد از مشکلات تئاتر ایران ... بماند که چی گفت و چیا شنیدیم ...
ولی جمله ای گفت از زرتشت این بزرگ پیامبر ایرانی که خیلی به دلم نشست ... خیلی شنیده بودم یا خیلی ها قبلا شنیده بودن ... اما شنیدن ش از بهزاد فراهانی یه حال دیگه ای داشت :
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:46 توسط مرتضی کاظمی نیا

Your crime is too heavy
1- Bringing the wild animals in to the city.
2 - Not having the drivers licence.
3 - Over speeding limit.
4 -Not fast stening the seat belts.
5- Not having the wheel chairs.
6- Not having the break lights and flashers.

کشیدن کاریکاتور یکی از سرگرمی های همیشگیم محسوب میشده و میشه ... از وقتی یادم میاد یه سری حیونهای عجیب غریب ... آدمهای دفرمه ... ماشبنهایی که هم تو آب هم روی سطح زمین وهم قدرت پرواز کردن تو آسمون وداشتن ...و هزاران شخصیت دیگه ای که نه ته داشتن نه سر ... مهمون در و دیوار ( از قبل دبستان تا راهنمایی ) و دفتر و کتابام بودن .
البته هیچ وقت اصرار نداشتم بگم کاریکاتوریست یا کارتونیستم اما همیشه مثل یه بیمار داشتم تو کتاب دفترام نقاشی میکردم ... اون اول اولا حتی نقاشیام صداهم داشتن ... هرچی رو که میکشیدم مطمئنا داستانی داشتن ... شخصیتهام دیالوگ میگفتن ... و همچنین موقع نقاشی کردنشون موسیقی متن و افکت و غیره... نقاشی هامو همراهی میکردن ...
خلاصه ... این کارهای من باعث میشد سریع با همه بچه های هم سن و سال خودم دوست بشم ... همیشه تو کلاس دوروبرم شلوغ میشد ... و من سالی دوبار باید کتاب درسی عوض میکردم تا میتونستم مطالب داخل کتاب و بخونم ...
وقتی به دبیرستان رسیدم ... همه بچه های کلاس ازم میخواستن تا صورت معلم هارو بکشم ... البته خلاصه این کار باعث دردسرم شد ... سال چهارم که بودم کاریکاتوری از چهره معلم شیمی کشیدم ... نمی دونم کدوم خائن نامردی رفت بهش گفت ... اونم وقتی کاریکاتور خودشو دید نکرد نامردی و اون ترم من و انداخت ...
البته خوبی هایی هم داشت ... تونستم از طریق کاریکاتور دوستان زیادی در داخل و خارج کشور پیداکنم

هنوزم که هنوزه کرمش تو وجودمه ... هر بار میشینم کتاب بخونم (مخصوصا درسی ) ناخودآگاه میبینم کتابم پرشده از دوستان عجیب غریبی که هر کدومشون واسه خودشون حکایتی دارن ...
این کاریکاتورها مربوط به دوران دانشگاه ... این کارهارو تو کلاس ادبیات و کلاس اصلاح نباتات خصوصی کشیدم ... امسال اون طرح بالایی رو از تو کتاب در آوردم و برای دو جا فرستادم ... یکی جشنواره پلیس و ...دیگری برای یکی از دوستان بلژیکیم در بروکسل ...
به یادگار میزارمشون تو وب...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:40 توسط مرتضی کاظمی نیا

She , her name was Benazir , a lady of the night
She was said Im going to an island
Where the moon is always riding on the sea And when i go i,ll leave behind
These chains that hold me down
The time has come to set my spirit free
.
.
.
And on the ground she lay
Nothing was found . only blood on the ground , she was gone

she had the face of angel
And suddenly the sweetest music filld the air
And it went
Peace and goodwill to all men , and love for the child
This lovely music went trembling through the ground
And many were wakened on hearing that sound
She returned and said , then i,ll teach my children love
And speak of half-forgotten words
Like peace and joy and good
For the world can only live when love can sign
.
.
.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:18 توسط مرتضی کاظمی نیا

