بالاخره کنکور ارشد تموم شد ... از عید به بعد نتونستم درست حسابی به روز کنم ... تو این مدت اتفاقات زیادی می افتاد که خیلی دلم میخواست در موردشون بنویسم ... مثلا ... عید که رفته بودیم دریا ... با دیدن قلعه های شنی که بچه ها درست میکردن بدجوری وسوسه شدم یه قلعه بزرگ بسازم ... اما بخاطر نداشتن هیچ وسیله ای ... قلعه تبدیل به یه غول بزرگ شد ...

البته این غول سپید شنی ما چندین بار تخریب شد ... اولین دفعه توسط مردم هنرمند و هنر دوستی که می اومدن تا باهاش عکس و فیلم یادگاری بگیرن ... اما وقتی برای چند دقیقه رفتم به ویلا تا نهار بخورم ... دست به دست هم دادند و همراه با بچه های هنرمندشون این غول رو با خاک یکسان کردند .
دفعه دوم وقتی بود که من تا حدودی غول رو بازسازی کرده بودم که موجهای دریا به ساحل هجوم آوردند و نیم تنه پائنی دیو و نصف دست چپ رو با خودشون به دریا بردند ...

بالاخره تصمیم گرفتم تنها نیم تنه بالایی دیو رو بسازم اما خارج کردن آب از محیط کار سختی به نظر می رسید ... با نامیدی شروع به کار کردم که امداد از غیب رسید ... اونجا بود که با مهدی آشنا شدم ... بچه کرج بود ... کمکم کرد تا تمومش کنم ...

آخرش هم با جلبکهای دریایی چشماشو رنگ کردم ... و آنجا این شعر را سرودیم : ای دیو سپید پای در شن ... .... ..... .... ...... .......... ........... ................ ............................
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:57 توسط مرتضی کاظمی نیا
