پشتم بدجوری میسوخت ... احساس می کردم که از جای گلوله ها یه چیزی میخواد بزنه بیرون ... بدجوری به خودم می پیچیدم ... درد امونم و بریده بود ...

با دستام پوست پشت گردنم و پاره کردم ... خون بود که همه جا رو گرفته بود ... بعد احساسش کردم ... داشتم بال در می آوردم ... بال داشتم ... دیگه می تونستم پرواز کنم ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:28 توسط مرتضی کاظمی نیا
فقدان بزرگ رفیقی ست . غمی ماندگار ... علی حیدری در گذشت.

ایستادند همچون کفتار به انتظار ... اما نفهمیدند پهلوانی که به جنگ دیو می رود اگر حتی اسبش بمیرد ... اصلش نمی میرد و برنمیگردد... روح بزرگش این کالبد مسموم را بر نتابید ... روحت شاد علی آقا .
اردشیر
شاید رسم ما شده است به عزای یارانی نشستن که در بودشان لحظه ای در زدن خنجر از پشت به آنها کوتاهی نکرده ایم یا اگر خنجر نزدیم قدرشان ندانستیم ... این جبر محتوم سراسر قصه زنان و مردان بزرگی ست که به سنت همیشگی مان بعد از عزا و گریه ای بی حاصل از غم از دست دادنشان بزرگ میشوند به اندازه تمام کوچکی و بی اهمیتی که در طول حیاتشان به آنها نسبت می دادیم ...
دیروز که به اداره فرهنگ و هنر و ارشاد رفته بودم ...حسین کلامی را دیدم ... پیش ما آمد ... و باهم صحبت میکردیم .
با خود میگفتم ... نرسد روزی که بزرگی دیگر را از دست بدهیم و بعد گریه سر دهیم خوشحال که چه بزرگ بودی و ما نشناختیمت و این ماتم جانسوز را به یکدیگر تسلیت بگوئیم که چه عزیزی را از دست دادیم ... که تا زنده بود قدرش ندانستیم ....
حسین کلامی
چگونه می توان برتافت که غوکان بر کرانه آب شادمانه به بازی پردازند و یونس در قعر دریا باشد ؟؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:16 توسط مرتضی کاظمی نیا