۱- چند هفته پیش از طرف یکی از دوستانم دعوت شدم تا یک موزیک ویدیو را تدوین کنم ... بخاطر بعضی مسائل اصرار کردم تا از صحنه ضبط کار عکاسی و فیلمبرداری کنم تا کارم و بهتر انجام بدم ... با اینکه نزدیک به دریا زندگی می کنیم اما خیلی وقت بود که یادم رفته بود که دلتنگ دریام ...
صدای دریا .... و آرامشش ... و صدای شاملوی بزرگ{من آفتاب را باور دارم ... من دریا را باور دارم ... و چشم های تو سر چشمه ی دریاهاست ... انسان سر چشمه دریاهاست ...}

۲- پوستری که برای جشنواره فیلم وارش تهیه کرده بودم ... و ماهها وقت من و گرفته بود ... پوستری که تائید شده بود ... پوستری که وقت زیادی برای آن گذاشتم ... شب و روز ... درست در آخرین لحظه رد شد ... به همین سادگی... رد شد ...

۳- این روزها کتاب کوچکی میخوانم از نویسنده ای بسیار توانا و جوان ... بنام عرفان نظرآهاری ...((سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود ... اما زخمی در پهلو دارم ... هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم ... پدرم وصیت کرده هرگز برای نوشدارو ... برابر هیچ کی کاووسی گردن کج نکنم و گفته است زخم در پهلو و تیر در گرده ... خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان ... زیرا که درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند ....پدرم گفته است : قدر هر آدمی به زخم های اوست ...پس زخمهایت را گرامی بدار (از کتاب من هشتمین آن هفت نفرم )))

[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:16 توسط مرتضی کاظمی نیا
