... دست بردار ...
شنبه یازدهم اسفند 1386
ساعت۱۲ ظهر ... خیابانی شلوغ ...ترافیکی سنگین ... صدای بوق ماشین ها ... ساختمانهای بلند ... پیاده روهای کوچک و تنگ ... ماموران امنیت اجتماعی ... دختران و پسران جوانی که به یکدیگر لبخند میزنند و از کنارهم رد میشوند ... قبض موبایل پرداخت نشده ... معامله های میلیونی ...

پیر مرد کفاشی در زیر بانک بزرگ نشسته بر روی جعبه میوه ... نهارش در زنبیلی ست که به فرمان دو چرخه اش آویزان است ... لبخند میزند و قلیان میکشد ...

با دیدنش سکوت و آرامشی در وجودم جریان می یابد ... احساس کردم که درختی است در این کویر ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:38 توسط مرتضی کاظمی نیا