امروز یه سری زدم به کتابهای دبیرستان ... دوره پشت کنکوری ... یادمه من و مرصاد و کمیل ... سه تایی رفته بودیم یه اتاق از عزیزم گرفته بودیم و اونجا مثلا درس می خوندیم ... یادش بخیر چه دورانی بود ...
بگذریم ... روی جلد کتاب شیمی نوشته بودم : ((پاك آق مرتضی افتاده تو هچل. نه راه پس داره نه راه پیش! دایی مصطفی! هر چی خودمو زدم به اون راه، دله دستبردار نشد. صد رحمت به صد تا نیش چاقو. همچی زُقزُق میكنه... همچی زُقزُق میكنه كه چار ستون بدنم میلرزه. تو مایههای نامردیه. نالوطی هیچی سرش نمیشه. یك بیآبروییه كه دویمیش خودشه. بدجوری خودشو باخته. رسوای علاف. فهمیدی؟ راحتت كنم، كار آقا مرتضی افتاده دست یه الف دل. چی بگم پاك... پاك نالونه. اینارو نخونده بودم...این... این... این درست نیس دایی... درست نی... دایی، كار از یه جا خرابه. حالا از كجا خرابه، باهاس اون وخت گرفت از اوساكریم پرسید... (طوقی)))
عجب دوره ای بود ... شب و روزم با فیلمهای بهروز وثوق و مسعود کیمیایی میگذشت ... من و مرصاد دیالوگ حفظ میکردیم : ((تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم این جیب نه اون جیب نه جیب ساعتی ضامن دار رفتم

تو کتابم چند ورق کاغذ نقاشی شده پیدا کردم ... رو هرکدوم جدا جدا مونولوگ نوشته بود ... الان اصلا یادم نمیاد داستان این آدما چی بود و چی می گفتن ... دلم نیومد دوباره فراموش شون کنم ... برای همین یکیشون آوردم اینجا ... کنار عکس بالا نوشته بودم : (( حیف که همه به ظاهرت نیگا می کنن ... این همه یه رنگی تو وجودت و کسی نمی فهمه ... شدم مثل آدمای مریض ...نمی خوام بگم که نمی تونم بیام ...ولی بازم میگم ... سفر همیشه همسفر میخواد ... اکه هی ببری ...هی به خودم میگم نگو ...واس چی میگی ...ما تو هم جمع نمی شیم ... اصلا لعنت به من که اینا رو دارم واسه تو میگم ...)) الان ۷-۸ سالی از اون شبها و روزا میگذزه ...
خوندی ؟ آخرش چی شد؟ هیچی... تو اونجا نشستی و ما اینجا...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:17 توسط مرتضی کاظمی نیا
