تبليغاتX
ky2
ky2
ky2

ما موسیقی های گران را در صفحه های ارزان در پاییز خریدیم و در بهار شنیدیم ....

اما دسته جمعی هیچگاه بهار را ندیدیم . ما در زندگی فقیر بودیم و در رویا و خیال بسیار بالها گشودیم ..........

در این بهار از هم دوریم . فصل ما زمستان بود بهار خیال ما بود و خیال ما بهاری ماند . من سالهاست که دوربین ندارم . اگر داشتم به نصیحت ها گوش نمی کردم باز هم از یاد رفیقانم عکس های ماندنی میگرفتم . میدانم همه در این عکس پالتو داریم زمستانی که سرد نباشد زمستان نیست ......

ما همیشه که با هم باشیم زیباتریم ...........


خانه | آرشيو | ايميل
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
سرتو درد نیارم دایی...
 

امروز یه سری زدم به کتابهای دبیرستان ... دوره پشت کنکوری  ... یادمه من و مرصاد و کمیل  ... سه تایی رفته بودیم یه اتاق از عزیزم گرفته بودیم و اونجا مثلا درس می خوندیم ... یادش بخیر چه دورانی بود ...

بگذریم ... روی جلد کتاب شیمی نوشته بودم : ((پاك آق مرتضی افتاده تو هچل. نه راه پس داره نه راه پیش! دایی مصطفی! هر چی خودمو زدم به اون راه، دله دست‌بردار نشد. صد رحمت به صد تا نیش چاقو. همچی زُق‌زُق می‌كنه... همچی زُق‌زُق می‌كنه كه چار ستون بدنم می‌لرزه. تو مایه‌های نامردیه. نالوطی هیچی سرش نمی‌شه. یك بی‌آبروییه كه دویمیش خودشه. بدجوری خودشو باخته. رسوای علاف. فهمیدی؟ راحتت كنم، كار آقا مرتضی افتاده دست یه الف دل. چی بگم پاك... پاك نالونه. اینارو نخونده بودم...این... این... این درست نیس دایی... درست نی... دایی، كار از یه جا خرابه. حالا از كجا خرابه، باهاس اون وخت گرفت از اوساكریم پرسید... (طوقی)))

عجب دوره ای بود ... شب و روزم با فیلمهای بهروز وثوق و مسعود کیمیایی میگذشت ... من و مرصاد دیالوگ حفظ میکردیم : ((تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم این جیب نه اون جیب نه  جیب ساعتی  ضامن دار رفتم  اومدم دیدم کسی نیست همه خوابیدن.پریدم تو متل قو سر کوچه مهران کنج دیفال یارو گندهه  این هوا هیکل واسساده بود.زد تو سینم رفتم عقب اومدم جلو گفتم هتته ...))

                                      

تو کتابم چند ورق کاغذ نقاشی شده پیدا کردم ... رو هرکدوم جدا جدا مونولوگ نوشته بود ... الان اصلا یادم نمیاد داستان این آدما چی بود و چی می گفتن ... دلم نیومد دوباره فراموش شون کنم ... برای همین یکیشون آوردم اینجا ... کنار عکس بالا نوشته بودم : (( حیف که همه به ظاهرت نیگا می کنن ... این همه یه رنگی تو وجودت و کسی نمی فهمه ... شدم مثل آدمای مریض ...نمی خوام بگم که نمی تونم بیام ...ولی بازم میگم ... سفر همیشه همسفر میخواد ... اکه هی ببری ...هی به خودم میگم نگو ...واس چی میگی  ...ما تو هم جمع نمی شیم ... اصلا لعنت به من که اینا رو دارم واسه تو میگم ...)) الان ۷-۸ سالی از اون شبها و روزا میگذزه ...

 خوندی ؟ آخرش چی شد؟ هیچی... تو اونجا نشستی و ما اینجا...


[ ]
+